آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )

4

سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى )

بعد اعضاى آن انجمن چون بنات النعش متفرق شدند و هركس به خانهء خود رفت . اين بىمقدار به اتّفاق آن سيّد بزرگوار تا گذر پاى چنار « 1 » همراه بودم . در آنجا مصاحبت به مفارقت كشيد و مواصلت به مهاجرت انجاميد . هريك به سوى منزل خود رفتيم . من در خانهء خود كه لانهء دل ريشان و خانقاه درويشان است شتافتم و در زاويهء خانه متفكر و ديوانه افتادم و با خود مىگفتم كه چه مىشد كه من هم از اين سقر ، سفر مىكردم و از اين شهر كفرستان به طرف خراسان مهاجرت مىنمودم ؟ به محض توهّم اين خيال ، جنود قيود ، دورم را محاصره نمودند . شاهباز عقل از سرم پرواز نمود . زيرا كه امورات خانه را مهمل و وضع زندگانى را مختل يافتم و رشتهء خيال را به يكديگر مىبافتم كه با اين قلّت بضاعت ، چگونه مسافرت توان نمود . يكى از محترمين كه با من از منسوبين به شمار مىرفت ، در كلبهء من نزول اجلال داشت ، همّت بر استفسار حالم گماشت . پس از استعلام ، بدين كلامم نصيحت نمود و موعظت فرمود كه اى مسافر وادى نكبت و اى كشتى شكستهء بحر فلاكت ، تو را چه سوداى خامى بر سر و طريق موحشى در نظر است ؟ سرمايهء زندگانيت در تاراج و متروكات خانه‌ات به حراج رفته ، تو كه غير از آسمان و زمين ، فرش و روپوش ندارى با اين فقر و پريشانى ، اهل و عيالت را به كه مىسپارى و امر مئونهء ايشان را به كه مىگذارى ؟ آخر نه آنكه عيال‌پرستى ، خداپرستى است ؟ تو را به بازار حمّالان ، مسافرت فريضه و تحصيل قوتى از براى عيال وظيفه است . آل عصمت را به زيارت چون تو نكبت زده چه حاجت است ؟ عبس ! اين سوداى خام را از سر بيرون بر و اين ديگ هوس را كنارى گذار ! طلبكار مطالبهء طلب دارد و عيال خواهش نان و مستبدّين در فكر بردن جان و شيطان در خيال

--> ( 1 ) . گذر پاى چنار : محله‌اى است در تهران در حوالى جنوب غربى ارك شاهى عهد ناصرى . بعد از مشروطه كه خيابان خيّام كشيده شد ، گذر پاچنار سمت شرقى و گذر مستوفى و گذر قلى سمت غربى اين خيابان واقع شدند . خانهء نويسنده در خيابان خيّام بين گذر مستوفى و گذر قلى و روبه‌روى گذر پاچنار بوده و هنوز هم هست . « با استفاده از مشاهدات و كتاب طهران عهد ناصرى ، ص 131 »